تیام

تیام
چیزهایی که می خواهم بدانی
قالب وبلاگ

سلام دوست داشتني من

دو سال و نيمه شدي و من عزمم رو جزم كردم كه شما رو از پوشك بگيرم. راستش از هجده ماهگيت همه زير گوشم ميخوندن كه دير شده و شاهد از غيب مي آوردن كه بچه هاشونو زير يه سال از پوشك گرفتن. من با مشاورت صحبت مي كنم و جاهايي كه دانش و مطالعات و تحقيقاتم واقعا جواب نميده و گيج ميشم ازش كمك ميگيرم. نظر ايشون اين بود كه تا دو سال و نيمگيت صبر كنيم.

از چند وقت قبلش نشونه هاي خوبي رو بروز ميدادي كه به نظر مي رسيد براي خلاصي از پوشك آماده اي. من هم يك هفته مرخصي گرفتم و با احتساب روزهاي آخر هفته مجموعاً نه روز رو براي اين پروژه اختصاص دادم. يك جدول ستاره ها تنظيم كردم و جايزه هايي برات در نظر گرفتم. و از روز اول كلا پوشكتو باز كردم و حتي بيرون از خونه و شب ها هم نبستمت. بهت گفته بودم كه از فردا با پوشك خداحافظي مي كنيم و روز قبلش رفته بوديم و به سليقه خودت يك لگن خريده بوديم. روز اول بسيار خوب همكاري كردي و به غير از يكبار بقيه دفعات رو اعلام كردي و من و پدرت بسيار شگفت زده شديم از اينكه تو چقدر خوب و عاقل و دوست داشتني هستي كه انقدر خوب همكاري مي كني و خيالمون راحت شده بود كه براي پروسه از پوشك گرفتن مشكلي نخواهيم داشت. اما دردسر ها از روز دوم شروع شد و اون وقتي بود كه شما دچار يبوست شدي. روز سوم يبوست به دل درد و ناراحتي تبديل شد و شما انقدر ترسيده بودي كه حتي ادرارتم نگه ميداشتي طوري كه در طول شبانه روز يكي دوبار بيشتر ادرار نمي كردي و اون هم بسيار برات ناراحت كننده و آزار دهنده بود. روز سوم بهت دارو دادم و چون دارو گياهي بود و دير اثر مي كرد مقدار دوز دارو رو بيشتر كرديم و اينطوري بود كه روز چهارم دچار بي اختياري مدفوع شدي. هم دلپيچه داشتي هم دل درد و هم پشتت درد مي كرد و مدام در عذاب و گريه بودي و ديگه حاضر نبودي سر لگن هم بشيني. رژيم غذايي پر فيبر و ميوه و سبزيجات و پر از روغن زيتون و چربي ها هم جواب نمي داد و ما از ديدن ناراحتيت به شدت ناراحت بوديم. تمام تلاش هامون بي نتيجه شده بود و بابا احسان اصرار داشت كه ببريمت دكتر. اما من به شدت مقاومت مي كردم. مطمئن بودم كه مشكل تو منشا رواني داره و از ترس ناشي از دردهاي يبوستي ايجاد شده و به زودي رفع ميشه. همينطور ميدونستم با اوضاعي كه شما داشتي دكتر رفتن مساوي بود با افتادن توي سيكل گرفتن نمونه ادرار و آزمايش خون و سونو گرافي و احتمالا همه اينا تو رو بيشتر و بدتر از لحاظ روحي ناراحت مي كرد. اينجا بود كه مشاورت به كمكم اومد و بهم اطمينان داد كه در صورتي كه يبوست رفع بشه اين مشكلات مربوط به ادرار هم رفع ميشه و يه سري پيشنهادات جديد در رابطه با رژيم غذاييت داد كه خوشبختانه مثمر ثمر واقع شد و بعد از گذشت شش روز به وضعيت عادي و طبيعي برگشتي.

هر چند به طور كلي همچنان مشكل يبوست وجود داره و ما سعي مي كنيم با رژيم غذايي كنترلش كنيم اما شما به وضعيت عادي و البته لگنت عادت كردي و خيلي قشنگ دستشوييتو اعلام مي كني و حتي شب ها هم خشك ميموني.

 

شيرين زبونم

الان بسيار قشنگ و روون صحبت مي كني و گاهي با شيرين زبوني هات من و پدرتو متعجب مي كني. حواست به شدت به حرف هايي كه اطرافت زده ميشه جمعه و از اظهار نظرات معلومه كه هيچي از گوش تيزت پنهون نميمونه.

شعر هاي قشنگي ميخوني : توپ سفيدم، يه روز يه آقا خرگوشه،‌ عروسك قشنگ من،‌و ... بسياري از شعرها و ترانه هايي كه برات خونديم يا شنيدي.

علاقه ي بسيار زيادي به كتاب خوندن داري و شب ها كتابي كه دوست داري رو از كتاب خونه ي خودت بر ميداري و از من يا پدرت مي خواي كه برات بخونيم. واسه همينه كه هر وقت مسافرت ميريم شده كه اسباب بازي برات نبرم اما كتاب حتما مي برم.

همچنان به رقص و موسيقي علاقمندي و توي ماشين حتما تقاضا مي كني كه برات آهنگ بذاريم.

خوابت خيلي بهتر از قبل شده و البته مثل خودم شب ها توي خواب حرف مي زني.

بسيار بسيار بسيار مهربوني و با ابراز محبت هاي تماسي و لمسي و ماچ و بغل ميونه خوبي داري. ضمن اينكه هر چند وقت يكبار بهم ميگي مامان دوستت دارم ! من كه غش مي كنم برات.... ديروز هم يهو صورتمو توي دست هاي كوچولوت گرفتي و گفتي :" مامان چقدر چشمات قشنگن!! " من ميميرم برات وقتي اينطوري دلبري مي كني. شب ها قبل خواب بهم ميگي مامان بغلم كن و من از عشق تو منفجر ميشم. گاهي وقت ها فقط مي خوام كه تو رو بو كنم از بس دوستت دارم و ميخوامت.

تخيلت به شدت فعال شده . از زبون اشيا با خودت حرف مي زني و جواب مي دي. برج ميلادو خيلي دوست داري و هر وقت ببينيش بلند ميگي: سلام برج ميلاد، بيدار شدي؟ و از طرف برج با صداي كلفت جواب ميدي. اين موضوع راجع به همه اشياه صدق مي كنه و حتي وقتي از بيرون ميرسيم خونه بلند ميگي: سلاااام خونه قشنگ! و از طرف خونه ميگي: سلام. بعد با تعجب به من ميگي: عه؟ مامان خونه داره حرف ميزنه! صداش از كجا مياد؟؟‌ :)))  خلاصه كه خيلي باحالي!

البته اين تخيل فعالت يكم برامون دردسر ساز شده و اون هم مربوط به اين ميشه كه موجودات خيالي مي ترسوننت. مثلا از حموم تاريك ميترسي. و وقتي درش بازه ازمون ميخواي درشو ببنديم. يا مثلا از بعضي سايه ها مي ترسي و ... . و همين هم باعث شده كتاب "خرگوش كوچولوي ترسو" رو از همه كتابات بيشتر دوس داشته باشي! :)))

روابط اجتماعيت هر روز بهتر ميشه و توي پارك خيلي خوب با بچه ها ارتباط ميگيري و دوست ميشي. تو فكر اينم كه ببرمت كارگاه هاي مادر و كودك تا قبل از مهد رفتن با فضاي بودن كنار بچه ها آشنا بشي. انرژيت زياده اما اصلا شيطون و خرابكار نيستي.

اين تابستون دو تا يك هفته با مامان زري و بابا ناصر رفتي شمال و حسابي عشق كردي. خوشحالم كه بهانه نمي گيري.

خلاصه كه مامان عاشقته و خيلي خوشحاله كه تو هستي

دوستت دارم هزار بار

 

 

 

[ يکشنبه 4 شهريور 1396 ] [ 11:37 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

عشق كوچكم

دو سال از عمر پر بركتت مي گذره و من هر روز بيشتر و بيشتر عاشق و شيفته ت ميشم.

مهم نيست كه عمر وبلاگ نويسي به سر اومده

مهم نيست كه فيسبوك و اينستاگرام ابزار به روز تري براي ثبت ديجيتال وقايعه

مهم نيست كه هيشكي به اين وبلاگ سر نمي زنه

مهم نيست كه وقت نمي كنم هر روز و هر روز خاطرات لحظه به لحظه ت رو ثبت كنم

مهم اينه كه تو هستي و اين وبلاگ هست و شده يه دفتر خاطرات ديجيتال كه يه روز مي خونيش و برات جالب خواهد بود كه اين روزهايي كه گذشته و تو ازشون چيزي خاطرت نيست براي من با چه عشق و شور و لذتي گذشته.

دو ساله شدي دلبركم و هراس من براي حرف نزدن تو (يا به تعبيري دير حرف زدنت در مقايسه با ديگر كودكاني كه ميشناختم) به پايان شيريني رسيد. از 21 ماهگي كه شروع انفجار زبانيت بود شروع به ثبت كلماتي كردم كه مي گفتي تا بتونم بهت بگم كه در دو سالگي قادر به گفتن چه كلماتي بودي.

اين كلمات عبارتند از :

1.ماما
2. بابا
3. ددیی
4. آبی
5. سیاه
6.شیر
7. سیب
8. چایی
9. دایی
10. نیما
11. هاپو
12. چیپس
13. دکتر (دوتور)
14. دودوچی چی
15. جارو
16. خوابید (هابيد)
17. بیا
18. برو
19. نکن ( ننون)
20. نون
21. پو ( پولو)
22. مو
23. مو ( موش)
24. می می ( می می نی )
25. آب
26. دریا
27. دود
28. فوو (فوت. شمع)
29. نی نی
30. پتو (پاپو)
31. د (دست)
32. پا
33. آب با (آب بازی)
34. بابی (بابی اسفنجی)
35. توتو (جوجه)
36. نه
37. حموم
38. خانوم (هانووم)
39. آقا (آگا)
40. پا (پارک)
41. آتیش
42. نی (نیست)
43. د ( در)
44. پی پی
45. گل (دو)
46. عمو
47. کیف (پیف)
48. بارون
49.ماه
50. کف (تف)
51. پارسا (پاپا)
52. نوید
53. بارفیکس (پاپیس)
54. دوغ
55. عالی (در جواب حالت چطوره)
56. توپ
57. چکش (تتوش)
58. ماشین (مانین)
59. ناخن (نانون)
60. نقاشی (ننانی)
61. پاشید
62. برج
63.بادبادک و بادكنك (كه هر دو رو بابادك خطاب مي كني)
64.باز
65.من
66.داغ
67.کلاه (آ  كلا كلا)
68.بدو بدو
69.اینجا
70.بالش
71.برج
72.دایره
73. پلو (آ پلو پلو)
74. هام (غذا)
75. اين
 
جملاتي كه در دو سالگي مي گفتي (جملاتي كه اينجا مي نويسم رو با فاعل هاي ديگه مثل مامان يا دايي و همينطور با ساير فعل ها هم استفاده مي كني):
1. بابا بيا اينجا (مامان بيا اينجا)
2. بابا برو
3. بابا ننون (نكن)
4. مامان هابيد نه (مامان لطفا نخوابيم و به بازي اداه بديم خندونک)
5. (براي فعل افتادن از زبان بدن استفاده مي كني و به زمين اشاره مي كني و ميگي) : مامان، پارك، پوووف ، درد (رفتيم پارك خوردم زمين دردمون اومد)
6.(زبانت الان تلگرافيه و با كنار هم قرار دادن لغاتي كه بلدي منظورتو مي رسوني ) : مامان ، نيني، كيك، گل
 
يعني خوردني ترين موجود دنيايي وقتي اينجور حرف مي زني بوس
اينم يه عكس از دو سالگيه شما
 
 
 
 

 
[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ 10:21 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق من

ميخواستم بذارم وبلگتو مصادف با تولد دوسالگيت آپديت كنم ولي دلم نيومد اين مطلبو الان نذارم.

راستش توي چند وقت اخير ما با كار كردن شكمت يكم مشكل داشتيم. پيش ميومد كه براي چندين روز شكمت كار نكنه و اذيت بشي. يكي از كارهايي كه من مي كردم اين بود كه تو رو به صورت وضعيت لگن بغل مي كردم و برات مي خوندم:

بيا بيا بيرون بيا

از دل من بيرون بيا

با اين فشار

با اون فشار

بيرون بيا

بيا بيا

درست مثل قصه شلغم گردن كلفت كه از دل خاك بيرون نميومد و كشاورز و بقيه اهل و عيالش براش مي خوندن:

بيا بيا

بيرون بيا

از دل خاك بيرون بيا

با اين تكون

يا اون تكون

بيرون بيا

بيا بيا

 

حالا ديگه خودت هم عادت كردي و هر وقت داري اذيت ميشي مياي توي بغل ما ميشيني و ازمون ميخواي اين آهنگو برات بخونيم.

منتهي جالب قضيه اينه كه چند روز پيش ديديم دارم براي خودت اين شعرو با اين مضمون زمزمه ميكني:

پي پي

پي پي

بيا برو

بيا برو

پي پي

پي پي خنده

من و بابات غش كرديم از خنده!

خب چه ميشه كرد.... همه بچه ها اول از همه يه توپ دارم قل قليه ياد ميگيرن دختر ما "پي پي بيا" ميخونه....

[ چهارشنبه 6 بهمن 1395 ] [ 9:40 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

رونيكاي شيرين من

21 ماه تمام داري و وارد ماه 22 از زندگي پر بركتت شدي.

اين روزها انقدر شيرين و بامزه شدي كه دلم ميخواد هر روز بيام و از شيرين كاري هاي تازه ات بنويسم. انقدر خواستني و ناز شدي كه هيشكي مخصوصا بابا احسان نميتونه ازت دل بكنه و معمولا روزهاي آخري كه تهرانه و دوره ي استراحتش در حال تمام شدنه دلش برات ضعف مي ره و مدام به من ميگه كه : خوش به حالت كه مرتب پيش رونيكايي... . 

دايره كلماتت خيلي بيشتر شده :

 دَ دَ ( كه عاشق ددر هستي و گاهي با ذوق مي گي دَدَيي)

آب

شير (كه با يك حالت درمانده و التماس كنان مي گي. آخه خيلي شيرو دوست داري... )

پي پي (گاهي كه پي پي مي كني مياي مي گي پي پي و وقتي ميپرسم پي پي چيه: ميگي: پوووفففف )

ني ني

بابا و ماما

پا (به معناي پارك و پا )

دَ (دست)

مو (از مو متنفري و اگه توي دست و بالت يك تار مو ببيني مياي پيشم و با ناراحتي نشونم ميدي و ميگي : موووووووووو

بيا

نه

هاپو

جوجو

آيي (دايي)

فوت كردن شمع رو دوست داري و وقتي جايي شمع ببيني مي گي فوووو (يعني ميخوام فوتش كنم)

آآيييش (آتيش)

رونيكا ساعت چنده؟  -ده

رونيكا بابا كي مياد؟ -دا (فردا)

رونيكا چند تا بستني خوردي؟ -دو تا (گاهي هم فقط ميگي تا)

فلاني كو؟ - ني ي ي ي (نيست)

گاوه چي ميگه؟ -مااااااا

هاپو چي ميگه؟ -هاپ (كلا هاپ يك روش دلبري كردنه براي شما! بدين طريق كه وقتي صبح ها بيدار ميشي در جواب سلام صبح بخير ما ميگي هاپ! خنده )

فكر مي كنم آغاز تقليدهاي آوايي شما شروع شده . چون گاهي وقت ها يك كلمه رو كه از ما ميشنوي بلافاصله مشابهشو تكرار مي كني اما بعدا ديگه خودت به كارش نميبري مگر اينكه خودت بخواي يا به كارت بياد.

 

به غير از اينا دلبري هاي ديگه اي هم داري. مثلا اينكه موقع خواب مياي خودتو سفت از پشت توي بغل من جا ميدي. اصلا مهم نيست كه تشك چقدر بزرگه و شما چقدر جا داري. مهم اينه كه شما دلت ميخواد محكم توي بغل من باشي. گاهي وقت ها هم بر ميگردي و دستاي كوچولوتو حلقه مي كني روي من (اي مادر به فداي احساس قشنگت ). گاهي وقت ها كه دست هاتو گرفتم با دست هاي خوشگلت دست منو به صورت خودت ميمالوني!

كلا براي خوابيدن به بغل كردن يه چيزي احتياج داري. يكي از عروسك هاتو (كه ما بهش ميگيم ساغر و خودت ميگي ني ني ) خيلي دوست داري و گاهي اونو بغل مي كني. اما گاهي به چيز هاي عجيب تري گير مي دي. مثلا يه مجسمه چوبي دراااااز داريم كه به شكل زرافه است و تو بهش مي گي ماااااا (فكر مي كني گاوه!! ) هرچند خيلي سفت و سخت و محكمه و اصلا راحت نيست ولي گاهي گير ميدي و دوست داري موقع خواب كنارت باشه. يك بارم به شيش تا بشقاب ملامين كه هر كدوم يه رنگي بود و رنگ هاي شاد و زنده داشت گير دادي و اصرار كردي كه با بشقابا بخوابي بی حوصله

عاشق رقصيدن هستي و به هر نوع موسيقي از هر جنسي واكنش نشون ميدي (هرچي تندتر بهتر! ). واسه همين گاهي برات آهنگ ميزارم كه دوتايي برقصيم. خيلي خوش ميگذره...

 

دوستت دارم عشق

دوستت دارم نفس

 

 

 

[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ 15:34 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

عشق من سلام

29 شهريور 95 و شما 19 ماه و نيمه هستي

راسته كه ميگن سن 18 ماهگي نقطه عطف زندگي بچه هاست. تو واقعا بزرگ شدي. تلاشي كه واسه حرف زدن مي كني قابل ستايشه . مرتب مي خواهي با كلمات نامفهوم منظورتو برسوني كه البته من در اكثر مواقع متوجه ميشم ولي خب گاهي  وقت ها هم واقعا متوجه منظورت نميشم.

چند وقتي هست كه منو بيشتر ماما صدا مي كني تا بابا. هرچند هنوز گاهي هم بهم بابا ميگي... ولي بيخيال ! خنده

چند وقت پيش كه داشتم با عروسكت كه به شكل سگ بود باهات بازي مي كردم و صداي هاپ هاپ در مياوردم ناگهان متوجه شدم كه داري مي گي " هاپ". خيلي آروم و با ناز مي گفتي هاپ و من اولش باورم نميشد. بعد چند بار ازت پرسيدم هاپو چي ميگه: گفتي هاپ... . واااي خدا براي مني كه مدت هاست منتظر يه كلمه غير بابا از تو بودم اين يه معجزه بود. در اولين تماس تصويري با بابا احسان و همينطور با بابا ناصر و مامان زري اين هنرو رونمايي كردم. بابا احسان كه واقعا هيجان زده شده بود و سر از پا نميشناخت.

اما چيزي كه خيلي هيجان انگيز بود اين بود كه يه روز توي خونه راه مي رفتي و مي گفتي "پا پا پا....". منم با هيجان و البته كمي ترديد پاي خودتو نشونت دادم و گفتم اين چيه؟ گفتي " پا ". بعد پاي خودم و بعد پاي عروسكتو....  دقيقا متوجه كلمه پا شده بودي و اداش مي كردي. جالب اينجاست كه كلمه "پا" رو با تشديد محكمي روي "پ" ادا مي كني.

پريروز هم ديدم كه يك سي دي كه عكس يك نوزاد روش چاپ شده بودو برداشتي و راه مي ري و با خودت مي گي : ني ني ، ني ني .... . واااااي رونيكا نمي دوني چقدر ذوق زده شدم. فوري رفتم چند تا كتاب كه عكس چند تا بچه مختلف روش بودو نشونت دادم و پرسيدم اين چيه؟ خيلي قشنگ با صداي بمي مي گفتي : "ني ني". فوري فيلمي ازت تهيه كردم و براي احسان فرستادم. احسان ذوقمرگ شده بود.

آره نازنينم... اينا اولين كلمات تو بودن كه در فاصله چند هفته ادا شدن. بعد از راه رفتنت اين هيجان انگيزتزين اتفاق زندگيم بود... .محبت

تو بهشت مني رونيكا.

و من با تو خيلي خوشبختم.

دوستت دارم

[ دوشنبه 29 شهريور 1395 ] [ 10:07 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

زيباي نازنينم

درست همون روزي كه پست مربوط به 18 ماهگيتو گذاشتم واكسن 18 ماهگي رو زدي. و چه سخت بود....

اصولا تو بسيار بچه مقاومي در برابر درد هستي و جز در مواردي كه واقعا دردت نياد گريه نمي كني. (البته اينم بگم كه من خيلي سعي كردم تو رو از درد نترسونم. مثلا وقت هايي كه زمين مي خوري اصلا به روي خودم نميارم . حتي گاهي كه كمي دردت مي گيره فقط قيافه ات كمي توي هم ميره و بعد كه ميبيني من و پدرت اصلا واكنش خاصي نشون نميديم متوجه ميشي كه اتفاق خاصي نيفتاده) . به همين دليل هم وقت هايي كه از درد گريه مي كني مي فهمم كه واقعا داري درد مي كشي و بهونه گيري الكي نيست.

واكسن سخت 18 ماهگي را يكي توي دست و ديگري توي پات زدن. چند ساعت اول خوب بودي اما به تدريج دردت شروع شد طوري كه ديگه پاتو زمين نميذاشتي و راه نرفتي. دست ما يا خودت اگه به پات مي خورد به گريه ميفتادي . به اين طريق فقط بغل مي خواستي و بسيار بسيار مظلوم شده بودي. شبش هم تب كردي و فقط و فقط بغل منو ميخواستي كه راه برم و برات ترانه هاي مورد علاقه ات رو بخونم. در نهايت ديديم قطره هاي استامينوفن فايده نداره و نه تبت پايين مياد و نه آروم ميشي كه بتوني بخوابي. به همين دليل مجبور شدم عليرغم ميل باطنيم از شياف استامينوفن برات استفاده كنم... . دو روز راه نرفتي و مدام از من و بابا احسان بغل ميخواستي... و انقدر مظلوم و بي پناه شده بودي كه بعدش فكر كردم ايكاش مرخصي گرفته بودم. خدا رو شكر از روز دوم با ترس و احتياط و كمي درد و البته با پيگيري و سخت كوشي كه خاص خودته پاتو زمين گذاشتي و دوباره به راه افتادي.

از ديگر اتفاقات مهم اخير اين بود شنبه 23 مرداد 95 ما شما رو كچل كرديم!!‌ اميدوارم بعدها با ديدن عكس هات از دستم عصباني نشي. واقعيت اينه كه موافق ها و مخالف هاي ايده تيغ زدن سر تو (كه با هدف پر پشت شدن موهات انجام شد) زياد بودن. و من در نهايت (عليرغم ميل باطني بابا احسان) به طب سنتي اعتماد كردم و موهاتو به كمك آرايشگر كودك و پنجه ي طلايي بابا احسان از ته زدم. باشد كه موهايت پر پشت گردد!!! جالب اينجاست كه خودت به سرت دست مي كشي و ذوق مي كني. و اصلا از ديدن خودت توي آيينه تعجب نكردي.

كچل خوشگل من دوستت دارم

[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 15:04 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

زيباي من

امروز 18 ماهه شدي

تو دختر باهوش، پر انرژي و بسيار جدي هستي. انقدر جدي كه گاهي از شنيدن صداي خنده هات ذوق مرگ ميشم :)) .

همه حرف هايي كه بهت ميزنم رو مي فهمي و دستورات يك جمله اي و گاهاً دو جمله اي رو اجرا مي كني.

بسيار عاقلي! و بسيار محتاط! و من خدا رو شكر مي كنم كه هنوز بي كله و بي هوا نشدي. از هرجايي كه يخواي بري بالا و يا براي اولين بار رد بشي همه جوانبو مي سنجي. وقتي هم كه نه ميشنوي (ازونجايي كه تمام سعيمونو مي كنيم كه كمتر بهت نه بگيم چون به لحاظ تربيتي تا دو سالگي بايد تجربه كني و اصولا تا اون موقع تربيت ناپذيري و معني خوب و بدو نميفهمي) با اينحال بسيار خوب و معقول در برابر نه واكنش نشون ميدي.

عاشق آب بازي و حمام هستي و من گاهي تو رو در حاليكه گريه مي كني از آب دور مي كنم.

به آهنگ بسيار واكنش نشون ميدي و اگه ريتم تندي داشته باشه ناناي مي كني. رقصت روز به روز بهتر ميشه. چند وقت پيش در حاليكه يه شونه ات رو داده بودي بالا يه وري دور ميزدي (رقص كاملا من در آوردي كه منو ياد رقص هاي بابا ناصر مينداخت)

وقتي برات شعر هاي آروم ميخونم (پرتقال من، لالايي براي خرگوش ها، يه روز يه آقا خرگوشه، گل گلدون) اگه توي بغلم باشي خيلي آروم سر ميذاري روي شونه ام و گوش ميدي و آروم ميشي. اگرم نشسته باشم يا هرجايي باشيم وقتي اين ترانه ها رو مي شنوي ميري سمت اتاق خواب و اونجا رو نشون ميدي كه يعني : بريم لالا.

اشتهات خدا رو شكر خوبه و من مشكلي با غذا خوردنت ندارم. به غير ازينكه از وقتي راه افتادي بايد خيلي خيلي گرسنه باشي كه بشيني و غذا بخوري وگرنه 4 لقمه ميخوري و الفرار... . منم خيلي سعي مي كنم كه دنبالت راه نيفتم ولي گاهي دلم طاقت نمياره... . واسه همين سعي مي كنم برنامه غذاييتو جوري تنظيم كنم كه نزديك غذا خوردن حسابي گرسنه باشي.

عاشق حيوونا مخصوصا پيشي هستي و اصلا نمي ترسي و دنبالشون مي كني.

بسيار از ميوه ها رو مي شناسي و عكسشونو توي كتاب كاملا تشخيص ميدي.

فقط دو تا موضوع هست كه توي اين مقطع نگرانم مي كنه: اول اينكه از پوشك شدن بيزاري و هر دفعه بايد گولت بزنيم و سرتو گرم كنيم يا با گريه و غرولندهات كنار بيايم و پوشكت كنيم.

و دوم اينكه هنوز خيلي كلمات كمي ميگي:‌

1- به همه دنيا حتي من ميگي "بابا" و براي صدا كردن افراد از بابا استفاده مي كني  ! تعجب هرچند گاهي كه احساس ناچاري مي كني و مياي سراغ من ميگي "ماماماما..."

2- كلمه "نه" را درست و به جا استفاده مي كني. و براي تاييد به جاي بله فقط سرتو تكون ميدي.آرام

3- وقتي ميگم فلاني كو؟ ميگي "نييييييي" (كلا در جواب كو اگه شخص حضور نداره ميگي نييييييي، اما گاهي (فقط گاهي) فقط شخص يا شي حضور داره در جواب كو؟ ميگي "اين" ) تشویق

4- صداي هيچ حيووني به غير از صداي پلنگ (صداي غرش پلنگ) در نمياري و ما هرچه تلاش مي كنيم بيهوده است. خسته

همين! گریه خيلي نگرانم ولي به روي خودم نميارم ... لطفا زودتر حرف بزن نازنينم...

اين روزها مشغول پروژه گرفتن شما از شيشه هستم. تقريبا در طول روز ديگه هيچ مايعي رو با شيشه نميخوري و فعلا فقط شبها شيشه ميگيري.

بغل كردن و بوس كردن و حتي بوس اسكيمويي را به طرز دلبرانه اي بلدي. بوس

قدت 84 سانته و وزنت 11.5 كيلو... دخترك قد بلند من دوستت دارم .

 

[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 13:05 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

دلبركم

15 ماه تمام داري

و قدم هات هر روز محكم تر ميشه. از وقتي راه افتادي ديگه دوست نداري بشيني و تمام انرژیتو صرف راه رفتن و كشف دنياي اطرافت مي كني. و چقدر آروم تر شدي.... توي سه ماه گذشته به شدت جيغ جيغو شده بودي و گاهي واقعا كلافه ام ميكردي. ولي از وقتي راه ميري خيييييلي كمتر جيغ مي كشي.

هر روز راه ميري توي خونه، از اين اتاق به اون اتاق، روزي صد بار كشوها را باز و بسته مي كني و وسايل توشونو در مياري. اگه جايي باشيم كه فضا بازه و وسايل كمتري هست صد بار اون فضا رو بالا و پايين مي كني. اصولا جديدا از توانايي راه رفتنت بسيار لذت ميبري و ذوق مي كني. تمايل عجيبي به بلند كردن اجسام سنگين با دو تا دستت و راه رفتن با اونا داري. تعادلت در اين مواقع به شدت به هم ميخوره و خيلي بامزه ميشي. هي راه ميري و راه ميري و راه ميري و بعد يهو ميبينم يه جوجوي كوچولو اومده و پاي منو چسبيده و داره با دو تا چشماي درشت و مشكيش منو نگاه ميكنه. اختيار از كفم ميره وقتي اينطوري ميكني عشق من. بغلت ميكنم و تمام وجودتو كه هميشه بوي جوجه پنبه اي ها رو ميده غرق بوسه مي كنم. و خدا رو شكر مي كنم كه منو لايق اسم مادر دونسته.

وقتي تنهايي با خودت يه چيزهاي نامفهومي ميگي. انگار داري اداي حرف زدنو د مياري. ولي هنوز به غير از "نه" و "ماما" و "بابا" چيز مفهومي نميگي. خيلي دلم ميخواد زودتر به حرف بياي.

وقتي ازت ميخوام كه يه چيزي كه توي دستت داري رو قايم كني اونو ميذاري بين پاهات و با دست و بدنت هم روشو مي پوشوني. خيلي صحنه بانمكيه...

كله، مو، گل سر (روي سرت)، چشم، دماغ و گوشتو ميشناسي و بهشون اشاره مي كني.

وقتي ازت ميخوام كه چشمك بزني دو تا چشماتو ميبندي و باز مي كني. خيلي جيگر ميشي...

بقيه هنرهات فعلا يادم نمياد زندگيم.

تا بعد ;)

[ شنبه 18 ارديبهشت 1395 ] [ 15:17 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

بالاخره قدم برداشتي...

فكر مي كنم هيچ حسي توي دنيا براي يك مادر زيباتر از لحظه قدم برداشتن فرزندش نيست. كاش مي شد احساس رو توصيف كرد. كاش ميشد اون غرور، اون شادي، اون حس عميق ديدن لحظه اي قدم برداشتن موجود بي رمق و ضعيف 14 ماه پيش رو به تصوير كشيد. ولي حيف... در ازاي همه ي اينها مي تونم فقط بگم من اون لحظه پر كشيدم.

عيد 95 بود. دقيقا روز سوم عيد. و من و بابا احسان به همراه عمو احمد و خانومش رفته بوديم خونه ي پسرخاله بابا يعني هادي و خانومش. من مشغول گرم كردن شير بودم برات و بقيه مشغول بازي كردن با شما. داشتن با يه سيب تو رو كه ايستاده بودي و دستت رو به در گرفته بودي به راه رفتن تشويق مي كردن كه يكهو فرياد شاديشون بلند شد كه : رونيكا يك قدم برداشت.... دويدم به سمتشون ولي اي دل غافل كه اين لحظه رو از دست داده بودم و شما هم هرچه مي كرديم ديگه قدم برنميداشتي. اما از اون روز به بعد كاملا مشخص بود كه اين توانايي رو در خودت مي بيني كه راه بري ولي هنوز جرات و جسارتش رو نداري. قبلا هم گفتم تو بسيار كودك محتاطي هستي و از اين بابت خيلي خيالم راحته. روز هشتم عيد 95 بود كه من براي اولين بار به چشم خودم قدم برداشتنت رو ديدم. شيراز بوديم. توي ويلاهايي كه از طرف شركت بهمون داده بودن و با احسان و بابا و مامان و خاله جميله اونجا بوديم. تو از قديم عاشق عينك باباناصر بودي و بارها سعي كرده بودي از روي صورت بابا چنگ بزنيش و برش داري ولي بابا ناصر مانعت ميشد. لحظه اي كه قدم برداشتي لحظه اي بود كه چشمت به عينك بابا روي ميز افتاده بود و با اشتياق چندين قدم برداشتي كه به عينك برسي. وااااي كه چقدر بامزه راه ميري عشق كوچكم! يه كار بامزه اي كه هنوزم مي كني اينه كه وقت هايي كه خودت به تنهايي و بدون كمك ديگران بلند ميشي و مي ايستي شروع مي كني براي خودت دست زدن خنده و من اون لحظه هلاكت ميشم. خلاصه اينكه امسال عيد ما رو ساختي.

از كارهاي جديدت اينه كه گوشي رو ميذاري دم گوشت و ميگي : اَ (يعني الو)

به شدت نسبت به آهنگ واكنش نشون ميدي طوري كه هرجا ميشنويش شروع مي كني به تكون دادن بدنت و يا سرت يعني ناناي ميكني. البته وقتايي كه برات آهنگ ميخونم هم همين عكس العملو نشون ميدي....

از وقتي قدرت حركتت بيشتر شده تمايل به تحرك و شيطنت هات هم زياد شده. طوري كه هر وقت ميخوام پوشكتو عوض كنم در ميري و خندي!

هنوز عاشق كليد برق و چراغي. طوري كه وقتي مييريم خونه كسي تمام تلاشتو مي كني كه به كليد هاي برقشون برسي و چراغ ها رو روشن و خاموش كني. توي عيد از پشتي مبل خونه عمه پروينت بالا مي رفتي كه به كليد برق برسي بی حوصله

عشق بازيگوشم... دوستت دارم

[ يکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ 10:28 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]

دخترکم

این روزها حال عجیبی دارم. دوری از تو منو به مرز جنون می کشه. شب آخری که پیش مامان زری گذاشتمت و اومدم خونه که فرداش با بابا بیایم عسلویه مثل دیوانه ها بالش تو رو بغل کرده بودم و زار می زدم. عکساتو به در یخچال می چسبوندمو قربان صدقه قیافه نازت می رفتم. روی تخت دراز می کشیدم و توی خیالم تصور می کردم که مثل هر شب موقع خوابوندنت بازیگوشی می کنی و میای آروم پیراهنمو از روی شکمم کنار می زنی و مثل طبل بهش می کوبی و از صدایی که ازش در میاد ذوق می کنی. آرام جانم! تو هر لحظه شیرین تر و خواستنی تر از لحظه قبلی و من از سرعت رشد تو شگفت زده میشم. به وضوح وقتی میگم رونیکا دس دسی کن! با اشتیاق دست میزنی. میگم سر سری کن، و انجام میدی. میگم دماغ مامان کو؟ دماغمو میگیری و من باید در جواب این کارت بگم بیق بیق بیق .میپرسم گوشم کو و گوشمو میگیری. میگم رونیکا سر بذار روی شونه مامان و تو سر کوچکت را روی شونه ام می ذاری و من در حالیکه آرام به پشت میزنم برات آواز میخونم. و تو هر چند لحظه یکبار سرتو بلند می کنی و با اشتیاق و لبخند نگاهم می کنی و باز سرتو روی شونه ام میذاری. 

آخ رونیکای من! عاشق دوغ و ماست و گوجه فرنگی هستی. و من از ترس اینکه غذای اصلیتو نخوری مجبورم سر سفره قایمشون کنم تا نبینیشون. چون وقتی ببینی با دست اشاره می کنی و میخوایشون. کلا از خوردن گوجه فرنگی سیر نمیشی. و الانم که تمایل داری با دست غذا بخوری، گوجه های تیکه تیکه شده را از توی ظرف سالاد یا کنار بشقاب من برمیداری و به دهان میذاری. چند روز پیش هم یه گوجه بزرگ را گیر آورده بودی و با چهار دندونی که داری با اشتیاق گازش میزدی و چنان آب گوجه ای راه انداخته بودی که نگو. بگذریم که وقتی از دستت گرفتمش چه جیغ و دادی راه انداختی.

دلبرکم! هرجای جدید و هر چیز جدید و هر آدم جدیدی برای تو هیجان انگیزو قابل توجه کردنه. مثلا عاشق این هستی که چهار دست و پا بری توی دستشویی و حمام و چون من اکثر اوقات درِ این جاها را می بندم، اینجاها برات مثل یه راز کشف نشده است و به همین خاطر هم وقتی یادم میره درشونو ببندم تو از یک لحظه غفلت من استفاده می کنی و یا هیجان و با حداکثر سرعت به سمتشون میری. در مورد کابینت ها هم همین موضوع صادقه. با این تفاوت که من اکثر اوقات اجازه میدم که توی کابینت ها تفتیش و تفحص کنی. البته خودم نظارت می کنم که خدایی نکرده با لوازم شکستنی آسیبی به خودت نزنی.

همچنان با کمک بلند میشی و با کمک لبه ها راه میری. و برای چند ثانیه می تونی دست هاتو ول کنی و بی کمک بایستی. ولی خیلی احتیاط می کنی و تا وقتی مطمئن نیستی که تکیه گاهی نداری دستتو ول نمی کنی.

خوابت خیلی بهتر شده؛ هم خواب شب و هم خواب روز. البته از پنج ماهگی از شیر شب گرفته بودمت ولی عادت داشتی که برای شیر، ساعت پنج صبح پامیشدی و شیرتو میخوردی و دوباره میخوابیدی. ولی تقریبا یکی دو هفته ای هست که نزدیک به 10 ساعت پیوسته می خوابی و حقیقتا من و بابا رو راحت و خوشحال کردی.

عشقم نفسم جون دلم؛ از وقتی چهاردست و پا میری خیلی آروم تر شدی و خیلی کمتر جیغ میزنی. ولی بامزگیِ کارات اینه که گاهی فقط جیغ میزنی که جلب توجه کنی. مثلا وقتی من و بابا داریم با همدیگه حرف میزنیم یهو یه جیغ بنفش می کشی و به محض اینکه من و بابا نگاهت می کنیم میخندی! ای ورووجک... .

شیرین شیرینم! روزهای سختی رو به پایانه! بالاخره با تقاضای انتقالی من به تهران موافقت شد. به زودی به تهران میام و در کنارت خواهم بود. و فقط خدا میدونه که چقدر دلتنگ و بیقرار در کنار تو بودنم... . دوستت دارم.

 

 

 

[ سه شنبه 18 اسفند 1394 ] [ 7:47 ] [ نگار ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته گذشته : 6
کل بازدید : 9275
آرشيو مطالب
امکانات وب